برای او؛
کامنتای قدیمی که قبلا رد و بدل میکردیم رو هزار بار تو این چند روز خوندم.باورم نمیشه که از کجا به کجا رسیدیم.
دلتنگ روزایی شدم که منتظر جواب کامنت میموندم یا شبا تا صبح با هم حرف میزدیم.هر دردی داشتم وقتی با تو حرف میزدم یا درمیونش میزاشتم چند دقیقه بعد پوچ میشد و میرفت.
دلم میخواد برگردم به آذر سال ۱۴۰۱.به روزی که علاقمو اعتراف کردم.به روزی که خوشحال ترین دختر دنیا بودم. یا ۱۲ مرداد ۴۰۳ به اخرین شبی که بهم شب بخیر گفتی...
اونشب فک نمیکردم دو روز بعدش دیگه ندارمت...
دلم برات تنگ شده.
اون دو روز آخر که بهم هیچ پیامی ندادی صبح تا شب چشم انتظارت بودم. کاش باهام حرف میزدی. کاش بازم اسممو صدا میزدی.