Ghost Town

| اینجا امید مرده |

برای او؛

سه شنبه, ۳۰ مرداد ۱۴۰۳، ۰۵:۳۰ ب.ظ

کامنتای قدیمی که قبلا رد و بدل میکردیم رو هزار بار تو این چند روز خوندم.باورم نمیشه که از کجا به کجا رسیدیم.

دلتنگ روزایی شدم که منتظر جواب کامنت میموندم یا شبا تا صبح با هم حرف میزدیم.هر دردی داشتم وقتی با تو حرف میزدم یا درمیونش میزاشتم چند دقیقه بعد پوچ میشد و میرفت. 

دلم میخواد برگردم به آذر سال ۱۴۰۱.به روزی که علاقمو اعتراف کردم.به روزی که خوشحال ترین دختر دنیا بودم. یا ۱۲ مرداد ۴۰۳ به اخرین شبی که بهم شب بخیر گفتی...

اون‌شب فک نمیکردم دو روز بعدش دیگه ندارمت...

دلم برات تنگ شده.

اون دو روز آخر که بهم هیچ پیامی ندادی صبح تا شب چشم انتظارت بودم. کاش باهام حرف میزدی. کاش بازم اسممو صدا میزدی.

با اینکه تمومش کردم خیلی نامردیه انتظار داشته باشم منتظرم بمونی تا برگردم مگه نه؟

اگه اوضاع خوب بود هیچ وقت تمومش نمیکردم. ولی دلمم نمیخواست تو بخاطر من اذیت بشی...

نمیدونم توام دلتنگی یا نه ولی هر شب به یاد شب بخیرای همیشگیمون میخوابم.

شب بخیرایی که گاها دلم نمیخواست بگم چون دلم میخواست باهات حرف بزنم...

یه روز به مرگمم مونده باشه میام و میبینمت. لااقل اون روز خودتو ازم‌ دریغ نکن.

اگه برگردی به همون موقع،دوباره همه کار ها رو انجام میدی؟دوباره باهاش ادامه میدی؟یا راحت رو تغییر میدی و خودت و اونو نجات میدی؟

هر بارم برگردم عقب بازم مسیری رو انتخاب میکنم که به اون ختم شه.
نجات؟ من با اون نجات پیدا میکنم نه بدون اون.

من میفهمم چی میگی و احساست برام واضحه،ولی اگه جواب درست این نباشه چی،میدونی مثلا اینکه راه نجات خودت دقیقا برعکس باشه

راه نجات من؟
نمیفهمم.
گفتم که نجات من فقط به دست همون شخصه. این چاهی که داخلشم فقط با بودن یه نفره که میتونم تحملش کنم در غیر این صورت نمیشه.
که اونم از دست دادم

اگه بهش وابستگی پیدا نمیکردی و باهاش ملاقات نمیکردی،الان تو یه نقطه دیگه بودی،منظورم اینه.

ولی جدا از چیزی که گفتم این انکارپذیر نیست که فقط اون تو این وضعیت میتونه اون رو نجات بده،ولی اون نمیاد....و این اوضاع رو بدتر میکنه.... احساس میکنم جدا از خسته بودنت،عصبی هستی

میدونی بدبختی کجاست؟ حتی یه بارم از نزدیک ندیدمش. اگه از نزدیک میدیدمش دو حالت بیشتر نداشت یا بیشتر از دلتنگی خفه میشدم یا اینکه حسرت ندیدنش حداقل روی قلبم سنگینی نمیکرد.
عصبی اره هستم. چون از نزدیک ترین آدم زندگیم خداحافظی کردم. بخاطر هیچ و پوچ بخاطر گناهی که من نکردم.
عصبیم چون هر چی میخوام نمیشه.


وابستگی و عشق کاریه که شده. فکر به اینکه اگه گذشته جور دیگه ای رقم میخورد هیچ فایده ای نداره‌. فقط بدتر میکنه آدمو

اینکه عصبی باشی عادیه،ناراحت بودن عادیه،پوچی هم عادیه...ولی خودتو مقصر ندون بابت گناهی که داری میگی تقصیر تو نبوده،اینجوری حالت بدتر میشه.هیچوقت سعی نکرد باهات در موردش حرف بزنه؟

عجیب بودن دنیا همینجاست،من و تو هم الان تو دو تا نقطه ی متفاوت از دنیا هستیم،وبلاگت رو خیلی وقته دنبال میکنم و میتونم تقریبی بگم فاصله مون به صد ها کیلومتر هم میکشه،ولی داریم با هم حرف میزنیم،بنظرم حتی اگه ندیده باشی، روحت به اون شخص وصله.

آره،راست میگی،بدتر میکنه،ولی خیلی وقتا نمیشه جلوی افکار رو گرفت....

کلی نوشتم و همش پاک شد.
اون بهترین ادمی بود که واسه من وجود داشت. بقیه بهش میگن نیمه گمشده و سولمیت ولی اون خود من بود و بهتر از هر کسی میتونست آرومم کنه.‌ چند روز آخر نتونستم درست حسابی باهاش حرف بزنم و حسرتش موند به دلم. حتی نتونستم موقع خداحافظی هول هولکیم بگم منتظرم باشه چون حس کردم نبودنم براش بهتره. ولی خودم چی؟ نبودن اونم برام بهتره؟ نه.
نمیدونم کی هستی و از کی منو دنبال میکنی و نمیدونم حال من چرا باید برات مهم باشه ولی ممنونم.
اره وصله اگه وصل نبود که انقد بیچاره نبودم و روز و شبم با فکرش یکی نمی‌شد.
:)

گفته بودی دلت میخواد  به یه نفر بگی،من عاجزم که بگم بگو یا نگم.حسرت ها آدم رو میسازن،گاهی اوقات احساس آدم درست نمیگه،شاید اونم به تو نیاز داشته باشه.

نیازی به تشکر نیست....منم تو رو زیاد نمیشناسم،و خودخواهیه بخوام بشناسم،نمیدونم احتمالا روحم وصل باشه....با نوشته هات ارتباط میگیرم.

بیچاره نیستی،اینم یه راهه،به هر حال

شاید یه روزی گفتم. یه روزی که دیگه فردایی وجود نداشته باشه .
بعید میدونم. اون خیلی قوی تر از من بود و میدونم خیلی راحت میتونه از کنارش بگذره. البته اینجور به من نشون داده بود. و امیدوارم اون اندازه من عذاب نکشه.
نوشته های من صرفا ترشحات عامیانه ذهنمه ولی خوشحالم. از طرفیم ارتباط گرفتنت امیدوارم به این خاطر نباشه که توام درگیر همچین شرایطی باشی‌.
نمیدونم واقعا. 

اگه یه روز خواستم بمیرم ازت میخوام که بگی-

آدما نقاب میزنن و شاید قوی نباشه،خیلی دوسش داری که به فکرشی.

حقیقت اوایل میگفتم چرا یه نفر تو وبلاگ باید حرف های غمگین بزنه ولی نه نظرم برگشت،خب درکت میکنم....پس امیدوار نباش،بنظرم به من بگی چیزی تغییر نکنه و حتی سبک هم بشی

نه یه روزی میگم که خودم قرار باشه بمیرم.
دوسش دارم؟ فک کنم فراتره. 
اره میدونم خیلیا تفکر تو رو که کی‌تو وبلاگ چصناله میکنه رو داشتن. سر همین‌از وبلاگ‌فاصله گرفتم. به هر حال ادما همیشه خوشحال نیستن و منم خیلی وقته توی مدار غم‌گیر کردم.

بیا اصلا با هم بمیریم و قبلش هرچی راز داریم رو بگیم

عشق وصف پذیر نیست

من داشتم،الان ندارم،تازه خیلی هم خوبه که یکی رو داشته باشی حرف بزنی،میدونم و این اشکالی نداره

قول با هم مردنو قبلا به یکی دیگه دادم که همونیه که واسش نامه می‌نویسم:) 
ولی قبل مردن بیا بگیم.  گفتنش باعث میشه با یه سینه خالی از درد بمیرم. چون همه رازامو نمیتونم به اون بگم. یه سری رازا رو نمیشه به عزیز ترین فرد زندگیت بگی.
نمیدونم به مرحله عشق رسیدم یا نه. نمیدونم عشق چیه. فقط میدونم اگه توی دنیا از‌ خوشبختی سهمی داشته باشم دلم میخواد بدمش به اون.


ای کاش کسی که من بهش گفتم بهم حرفی میزد در جوابش:(اشکالی نداره به هر حال.

حتی نمیتونی به دوستات هم بگی.....نمیدونم تو احساس تنهایی داری بابتش یا نه،ولی من دارم.

بستگی داره خودت چی معنیش کنی،این میتونه معنی تو باشه

:))))
به هیچ کس نمیشه گفت. فقط یه غریبه. غریبه ای که بعدش نتونی ببینی و همه حرفایی که زدی بهش رو بخواد به روت بیاره.
احساس تنهایی کردن با تنها بودن خیلی فرق داره. ما تنها نیستیم ادم دورمونه ولی امون از احساس تنهایی
شاید...اوایل رابطه میگفتم کاش اون عاشقم نشه که بخواد زجر بکشه. اواسطش میگفتم کاش عاشقم باشه بفهمه حال منو و الان میگم ینی اونم عاشق بود؟

به من بگی هم به روت نمیارم،ولی آره.

ای کاش منم حسی مثل تو داشتم،اون بهم گفت براش یه آشنا بودم نه کمتر نه بیشتر.

منم از این حرفا زیاد شنیدم. یه وقتا توی بحثامون حرفامونو فقط چت میشمرد و این قلبم زخم میکرد چون من تک تک حرفا از ته قلبم بود.
منم بهم گفته شد غریبم :)
چیه این احساس بین دو تا آدم. کاش یه چیزی وجود داشت تا از دروغ و راست احساسات با خبر میشدیم.

ولی اگه کسی دورت نباشه چی؟

اونوقت واقعا تنهایی‌.
تنهایی واسه من به مراتب بهتر از احساس تنهایی کردنه.
تو فک کن خانواده ات دورته ولی با هیچ کدوم احساس راحتی نکنی
دوست داشته باشی ولی جدا شی ازشون یا خودت نخوای دوستیو ادامه بدی چون با وجودشون بازم احساس تنهایی میکنی‌
من همینم. دورم ادم بود و همیشه احساس پوچی داشتم جز کنار اون.
وقتی اون بود انگار من توی خلا بودم و جز من و اون تو دنیا کسی نبود و همین برام کافی بود 

نه،اونجوری نبود،خیلی خوبه تونستی باهاش حرف بزنی،مال من واقعا اینجوری نبود،بنظرم باید خوشحال باشی که طرف رو ندیدی تا ناراحت،چون ندیدی،نمیدونی چه حسی داره یه نگاه بی احساس از طرف اون

ولی من دلم میخواد بی احساس نگاهم کنه تا اینکه هیچ وقت نبینمش. راضیم حتی به یه ثانیه نگاه از چند متری ولی ببینمش. من تمام وجودم یه وقتا زار میزنه واسه دیدنش.
همین الانم که راجبش میگم .... 

پس من و تو توی این مورد شبیهیم،میدونی همه اونا میگن که براشون مهمم ولی اصلا اینطور نیست

دقیقا همینه.
میگن ولی من احساس نمیکنم واقعا مهم باشم. مغز و قلبم احساساتشونو پس میزنه و مدام پس ذهنم یکی داد میزنه همش دروغه.

اگه صاف صاف تو چشمات زل بزنه و بگه ازت متنفره چی؟بعد بزاره بره و دیگه هیچوقت نبینی،اینجوری دردناکه

اگر رابطه ات حضوری باشه هیچوقت نمیتونی با طرف چشم تو چشم بشی،هیچوقت

حتی بگه ازم متنفره... بازم دلم میخواد ببینمش. میدونم دیوونگیه میدونم دردناکه میدونم اگه بفهمم ازم متنفره تا ابد دیگه نمیتونم حتی بخندم ولی ببینمش...نمیدونی وقتی حتی میرم بیرون منتظرم حتی شده اتفاقی ببینمش.
میدونم. چشماش خیلی خوشگله و هیچ‌وقت شاید نتونم‌توی چشماش غرق شم

کم کم دارم درون تو خودم رو میبینم،جدا اینکه من با کسی تو رابطه نبودم،ولی ضربه هه رو دیدم،پس میبینم

به نظر من درد قوی ترین چیزیه که ادما رو بهم متصل میکنه :)

با هم فاصله دارید؟مثلا فاصله ی زیاد

نه حدودا ۱ ساعت یا ۴۰ دقیقه

پس من و تو وصلیم

:)
ببخشید یهویی رفتم حالم مساعد نبود
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی